به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید ، که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده ....
( مفهوم مطلب : مغرور نشو ! )
برای آمدنت گل چیدم
... برای رفتنت اشک ریختم ![]()
چه با شکوه آمدی و چه بی خیال رفتی ....
یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکهاتو
ببینه و بهت بخنده ؟...
گفتم : اگه بارون نباره چی ؟
گفتی : اگه چشمهای تو بباره ، آسمون هم گریش میگیره
گفتم : یه خواهش ازت دارم وقتی آسمون چشمهام بارونی شد و می خواد بباره تنهام
نذاری ؟
گفتی : به چشم ..... .
اما.......
..........حالا که دارم گریه می کنم ، آسمون نمی باره ، تو هم یه گوشه ایستادی و داری بهم
می خندی !!...![]()
گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد
نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد
ديگه با چه چيزي کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا
تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه
نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترينم
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تراست ![]()
![]()
زندگی بی رحم ترین معلم است !!!
زیرا که اول دری میدهد بعد امتحان می گیرد .
(معلم فیزیک ما همون زندگی بوداا .!!! )
تا حالا فکر کردید چرا میگن عشق مثل پروانه هست تو دست ؟
آره دیگه ...
اگه تو دستات پروانه رو محکم بگیری میمیره ....
اگه شل هم بگیری در میره ....
بس تو عشق هم رعایت تعادل ثابت شد . ( البته طبق نظریه دکتر لیدا )
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او زيرباران دست تو در دست او
عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم کن ...
(از طرف آقا داوود)
به این دو تا گیوه نگاه کنید .... ۲ تا عاشق .... همیشه همراه هم .... هر دو شون خاکی
جدا" آدم حسودیش میشه ..... (یاد بگیرین!!!)
یه روز کنار دریا قدم زدی .....
از اون موقع تا حالا هر روز موج ها برای بوسیدن جای قدم هات میان و میرن
( یادته؟)
دست تو باز می کند ، پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی ، رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و ، به روی رف گذشتم
اینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره ، بی قرار تو ، کوچه در انتظار تو
تا که نثار تو ، لاله ی دسته دسته را
شب به سحر رسانده ام ، دیده به ره نشاندم
گوش به زنگ مانده ام ، جمعه ی عهد بسته را
این دل صاف ، کم کمک شده ست سطحی از ترک
اه ! شکسته تر مخواه اینه ی شکسته را
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛فضيلتها وتباهیها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاری خسته شده بودند.روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛خسته تر و کسل تر از هميشه؛ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت:بياييد يک بازی کنيم مثل قايم باشک.
همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.
از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتاد و نه...هشتاد...
همه پنهان شده بودندبجز ((عشق))که مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجب هم نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...
هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رز پنهان شد.
((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.
اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.
(حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است.ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت زيادی آن را در بوته های گل رز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته های گل بيرون آمد ؛بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می زد.
اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.
((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
((عشق)) پاسخ داد:تو نمی توانی مرا درمان کنی ؛اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.
...واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار او.![]()
![]()
![]()
به چشمهایم نگاه کن - تا ببینی
که برایم چه معنایی داری
در قلبت کاوش کن، در روحت کاوش کن
و هنگامی که مرا آنجا یافتی،دیگر کاوش نخواهی کرد
به من نگو که ارزش سعی کردن ندارد
نمی توانی به من بگویی ارزش مردن برایش را ندارد
هرچه انجام می دهم،برای توست
به درون قلبم بنگر- تا دریابی
آنجا چیزی برای پنهان کردن نیست
مرا همانگونه که هستم بپذیر- زندگیم را بپذیر
همه را ارزانی خواهم کرد،همه را فدا خواهم کرد
به من نگو که ارزش جنگیدن برایش را ندارد
نمی توانم خودداری کنم چیزی بیشتر از این نمی خواهم
می دانی که حقیقت دارد
هرچه انجام می دهم، برای توست
عشقی همچون عشق تو نیست
و هیچکس نمی تواند عشق بیشتری ارزانی کند
جایی نیست - مگر آنجا که تو هستی
همه وقت - همه جا
به من نگو آن ارزش سعی کردن برایش را ندارد
نمی توانم خودداری کنم چیزی نیست که بیشتر از این بخواهم
برایت می جنگم - برایت می میرم
برایت بند بازی می کنم - آری برایت می میرم
می دانی که حقیقت دارد
هرچه انجام میدهم ، برای توست